آدرس وبلاگ جدید

خوشحالم که باید این خبر را بدم وبلاگ جدید با تنوع در رابطه با ریاضی و علوم مختلف و مسائل شیرینی برای اوقات فراغت انتظار شما را در این روزهای گرم تابستان می کشد.

 منتظر حضور گرم شما هستم با نظرات خودتان من را در ادامه کار دلگرم کنید.

آدرس:http://rasmezendegibamath.blogfa.com/

 

پاسخ معمای زاویه

زاویه تقریبا ۴۶ درجه می باشد . ولی طبق روش حل در دوره ی راهنمایی ۵۰ درجه هم منطقی به نظر می رسد . که دختر خوبم شیما و یکی از دانش آموزان فرزانگان و خانمی با نام ... درست پاسخ داده بودند.

پاسخ شیما این بود: می شود 50 درجه
اگر راس بالای مثلث را aدر نظر بگیریم و زاویه سمت چپ را b و راست را c بگیریم و زاویه وسط ضلع ab را d
b: 70+ c1 (40)=180-110 =70 (d1
بر اساس قانون خطهای مورب :
a1 = 40
a2= 50
بنابر این a1+a2= 90
پس d1=70
d2 =20
بنابراین d1 + d2= 90
پس c2 که 30 در جه است + 80 (70=110-180) , 80= (70+30)-180 که 80) x 2 است
بنا بر این : 130 = (80) c2 (30)+d2(20)+x2
50=130-180

یک خبر

با سلام و خسته نباشید به شما دانش آموزان گلم امیدوارم همگی از امتحانات سربلند بیرون آمده باشید.

با اصرارشما برنامه وبلاگ و معما و اطلاعات علمی و ریاضی در تابستان نیز ادامه دارد ولی با تغییراتی....

به زودی آدرس وبلاگ جدیدی را اعلام می کنم منتظر حضور همه شما علاقمندان به ریاضی در وبلاگ جدید

همچون این وبلاگ هستم. این وبلاگ جدید دیگر مختص به مدرسه خاصی نیست من در این وبلاگ پذیرای همه شما هستم.

 

نقطه عطف

شعری از امام خمینی

خم را بگشا به روى مستان

 بیــزار شو از هـــوا پرستان 

از مــن بپذیر رمـــــز مستى  

چون طفل صبور، در دبستان

آرام ده گُــل صفــــــــا باش 

 چـون ابــــر بهار در گلستان

تاریخچــــــــه جمال او شو

بشنو خبر هــــــزار دستـان 

بردار پیالـــــه و فرو خـــوان

بر مى زدگـان و تنگدستـان 

اى نقطه عطف راز هستى 

بر گیر ز دوست، جام مستى

من شاهد شهر آشنــایم 

من شـاهـم و عـاشق گدایـم 

فرمانده جـمع عاشقــانم 

 فـــرمانـبر یــــار بیـــــوفایــــم 

از شهر گذشت نام و ننگم

بــــازیــــچـه دور و آشنــــایم

مست از قـدح شراب نابم

دور از بـــــرِ یــــــار دلــــربایم

ســازنده دیر عاشقـــــانم

بـــازنـــــده رنـــد بینــوایـــم 

این نغمه بر آمد از روانـــم 

از جــان و دل و زبـان و نایم

اى نقطه عطف راز هستى

بر گیر ز دوست، جام مستى

رازى است درون آستینــــم 

رمزى است بـرون ز عقل و دینم

در زمره عاشقان سر مست 

بـــى قیــد ز عــــار صلح و كینم

در جـرگـه طیــــر آسمـــانم

در حـــلقــه نــــمــلــه زمینـــــم 

در دیده عـــاشقان، چنــانم 

در مــنظـــــر سالـــكـان، چنینـم 

دلبـــــــــاخته جـــــمال یارم 

وارستــــــه ز روضــــــه بــــرینم

با غــــــمزه چشم گلعذاران

بیــــــزار ز نـــــاز حـــــور عــینـم

گــویم به زبـان بى‏زبـــــــانى

در جمــــــع بتــــان نــــــازنینـم 

اى نقطه عطف راز هستى

بر گیر ز دوست، جام مستى 

برخاست ز عاشقى، صفیرى

مى خواست ز دوست دستگیرى

او را بــه شـــــــرابخانـه آورد 

تا تـــوبه كنـد به دست پیـــــــرى

از عشق، دگــر سخن نگوید 

تا زنـــــده كنـــــد دلش فقیـــــرى 

درویش صفت، اگـــر نباشى 

از دورى دلــبــــــــرت بـــــمیــرى

میخانه، نه جاى افتخار است 

جــــاى گنه است و سر به زیـرى 

با عشوه بگو به جمع یاران 

 آهستـــه، و لیك با دلیرى 

اى نقطه عطف راز هستى 

بر گیر ز دوست، جام مستى 

اى صوت رســـــاى آسمانى، 

اى رمز نـــــــداى جاودانى، 

اى قله كوه عشق و عاشق 

وى مرشد ظاهر  و  نـهانى،

اى جلــــــوه كامل "انا الحق"

در عــرش مُرفّع جــهــــانى،

اى موسى صَعْق دیده در عشق

از جــــلــوه طـــور لامكانى، 

اى اصل شجر، ظهورى از تو

در پــــــرتو سرّ سَرمــدانى،

بر گوى به عشق، سرّ لاهوت

در جمـــع قــــــلندران فانى

اى نقطه عطف راز هستی 

بر گیر ز دوست، جام مستى 

اى دور نـــــــمـــــاى پور آزر،

نــادیـــده افــول حق ز مــــــنظر 

اى نار فراق، بر تـــــو گلشن

شد بَـــرد و سلام از تــــــــو آذر 

بـــردار حجـــــاب یـار از پیش 

بنمــاى رُخش چــــــــو گل مصوّر

از چهــــــره گلعذار دلــــــدار 

شد شهـــــــر قــــلندران، منّــور

آشفته چه گشت پیچ زلفش 

شد هر دو جهان، چـو گل معطّر 

بر گــــوش دل و روان درویش

بر گـــــــوى به صــــد زبان مكـرّر 

اى نقطه عطف راز هستى

بر گیر ز دوست، جام مستى 

در حلقه سالكـــــان درویش 

رنـــــــــدان صبـــور دورانــدیش

راهب صفتان جـــــام بر كف

 آن مى زدگـان فـارغ از خویش

در جمله زاهدان و مى‏نوش 

در صـــورت عـالـمان و بد كیش

در راه رسیدن به دلـــــــدار

بیگـــانــــه بـود ز نوش یا نیش 

فارغ بود از جهان، به جامى

در خلــــوت مى‏خورانِ دلریش

فریاد زند ز عشق و مستى 

بر پــاكـــــدلان مـرده از پیش

اى نقطه عطف راز هستى 

بر گیر ز دوست، جام مستى

فهرست غم

باز هم موسم پرپر شدن گل آمد

باز هم فصل فراق گل و بلبل آمد

آسمان دل ما ابرى و بارانى شد

ديده را موسم اشك و گهرافشانى شد

دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نيست

دل اگر نشكند از ماتم او، جز گل نيست

خون و اشك از دل و از ديده ما مى‏جوشد

فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است

قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است

رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند

با دل خسته و بشكسته على تنها ماند

اثر دست‏ستم از رخ نيلى نرود

هرگز از ياد على، ضربت‏سيلى نرود

با على راز نگفتى تو زبازوى كبود

باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود

شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا

مرگ جانسوز چرا؟ دفن غريبانه چرا؟

داغ ما آتش و ميخ در و سينه است هنوز

مدفن گمشده در شهر مدينه است هنوز

باغ، تاراج شده، عطر اقاقى مانده است

سنت دفن شبانه ز تو باقى مانده است

قصيده در مدح فاطمه زهرا

چنين گفت آدم عليه السلام كه شد باغ رضوان مقيمش مقام كه با روى صافى و با رأى صاف زهر جانبى مى‏نمودم طواف يكى خانه در چشمم آمد ز دور برونش منور ز خوبى و نور زتابش گرفته رخ مه نقاب ز نورش منور رخ آفتاب كسى خواستم تا بپرسم بسى، بسى بنگريدم نديدم كسى، سوى آسمان كردم آنگه نگاه كه اى آفريننده مهر و ماه ضمير صفى از تو دارد صفا صفا بخشم از صفوت مصطفى! دلم صافى از صفوت ماه كن ، ز اسرار اين خانه آگاه كن ز بالا صدائى رسيدم بگوش كه يا اى صفى آنچه بتوان بگوش! دعايى ز دانش بياموزمت چراغى ز صفوت برافروزمت بگو اى صفى با صفاى تمام بحق محمد عليه السلام بحق على صاحب ذوالفقار سپهدار دين شاه دلدل سوار،  بحق حسين و بحق حسن كه هستند شايسته ذو المنن ، بخاتون صحراى روز قيام سلام عليهم ، عليهم سلام . كز اسرار اين نكته دلگشاى صفى را ز صفوت صفايى نماى صفى چون بكرد اين دعا از صفا درودى فرستاد بر مصطفى در خانه هم در زمان باز شد،  صفى از صفايش سر انداز شد ، يكى تخت در چشمش آمد ز دور سرا پاى آن تخت روشن ز نور نشسته بر آن تخت مر دخترى چو خورشيد تابان بلند اخترى يكى تاج بر سر منور ز نور ز انوار او حوريان را سرور يكى طوق ديگر بگردن درش بخوبى چنان چون بود در خورش دو گوهر بگوش اندر آويخته ز هر گوهرى نورى انگيخته. صفى گفت‏يا رب نمى‏دانمش عنايت‏بخطى كه بر خوانمش . خطاب آمد او را كه از وى سؤال بكن تا بدانى تو بر حسب و حال. بدو گفت من دخت پيغمبرم باين فرخندگى در خورم. همان تاج بر فرق من باب من دو دانه جواهر حسين و حسن همان طوق در گردن من على است ولى خدا و خدايش ولى است. چنين گفت آدم كه اى كردگار درين بار گه بنده راهست‏بار مرا هيچ از اينها نصيبى دهند ازين خستگيها طبيبى دهند خطابى بگوش آمدش كاى صفى دلت در وفاهاى عالم و فى‏كه اينها به پاكى چو ظاهر شوند بعالم به پشت تو ظاهر شوند صفى گفت‏با حرمت اين احترام مرا تا قيام قيامت تمام.

 

معمای زاویه

 

پاسخ معمای مدیر مدرسه

اگر 7 نفر غائب باشند بقیه می توانند در ردیف های 7 نفری کامل پشت سر هم قرار گیرند : پس عدد بر ۷ بخش پذیر است که ۷ تا کم کنیم باز بر ۷ بخش پذیره.

اگر 8 نفر غائب باشند دانش آموزان موجود می توانند در ردیف های هشت نفری کامل پشت سر هم بایستند : پس عدد بر ۸ نیز بخش پذیره.

اگر 9 نفر غائب باشند بقیه ، ردیف های 9 نفری کامل را تشکیل می دهند :پس بر ۹ نیز بخش پذیره.

پس تعداد کل دانش آموزان ۵۰۴ تا می باشد.

متأسفانه به این معما هیچ کس پاسخ درست نداده بود.

عنکبوت مهندسی ماهر

اگر انسان بخواهد خطوطي را به عنوان دايره ، زاويه و مثلث رسم كند و نظم و حساب فواصل اين خطوط را رعايت كند بايد اولاً مقدار قابل توجهي هندسه و حساب بياموزد و ثانياً در ترسيم اينها به آلات و ابزاري از قبيل پرگار و نقاله محتاج است ولي اين مهندس ماهربرای ساخت مثلث هاي منظمي كه در خانه ي خود به كارمي برد ،از هيچگونه ابزاري استفاده نمی کند . حتي با چشم خود هم نگاه نمي كند و فقط با پاهاي خود مي تند و خانه ي خود را كه يكي از دقيق ترين شاهكارهاي عالم خلقت است بوجود مي آورد !


اين مهندس هنگام خانه سازي ابتدا نقطه اي را در وسط به عنوان مركز در نظر مي گيرد و سپس تارهايي را با فواصل منظم و دقيق ، دور آن مركز به صورت  « شعاعهاي دايره » مي تند و به اين ترتيب « مثلث هاي متساوي الساقين » را كه  همه ي آنها داراي « زواياي تند » هستند بوجود مي آورد . اندازه ي اين تارها و  فاصله هاي آنها با هم آنقدر حساب شد ه به نظر مي رسد كه باعث تحسين است .
 سپس تارهاي ديگري بر عرض تارهاي اول مي تند و آنها را در محل تلاقي و  تقاطع با هم پيوند مي دهد و به اين وسيله دايره هاي بزرگ و كوچك كه همه  « متحدالمركز » هستند تشكيل مي شود كه اين دايره ها هر قدر به مركز  نزديكتر باشند ، كوچكتر و هر اندازه كه از مركز دورتر باشند بزرگتر هستند .

ریاضی و اثبات وجود خدا

ریاضی یک زبان است که چارچوب‏های مطالعاتی زبان‏شناسی را داراست. معانی آن اعتباری است و نشانه‏های اعتباری را نیز همراه خود کرده است، به همین دلیل بر انتزاع این زبان افزوده است؛ هر چند ارتباط این معنا و نشانه در ریاضی، دارای شباهت حسی است؛ مانند سه دندانه بودن عدد سه (3) و یا دو دندانه بودن (2) یا یک دندانه بودن یک (1) .

 ریاضی زبانی است، تا انسان بتواند با جهان مادی و طبیعت سخن بگوید و با آن به تعامل ذهنی بپردازد. تاریخ علم ریاضی تاریخ تبادل فکری انسان با طبیعت است، به همین دلیل نوعی تحول و تکامل از حس به انتزاع را به خود پذیرفته است. ابتدا علایم طبیعی به صورت چوب خط به وجود آمد که پس از اختراع خط، اعداد طبیعی جای آن را گرفت و سپس راه انتزاع در پیش گرفت و به اعداد حقیقی تبدیل شد.

مبداء زبان ریاضی صفر است. صفر مبدأ اعتباری این زبان است که هیچ طول و عرض(در بعد هندسی) یا هیچ کمیتی (در جبر) ندارد. پس از این کمیت عدمی، کمیت واحد قرار دارد که اولین کمیت وجودی طبیعی است و در مقابل صفر، بی‏نهایت قرار دارد، پس می‏توان گفت ریاضیات بین عدم و بی‏نهایت و وجودهای محدود قرار دارد. این زبان، معادل زبان فلسفی ممتنع الوجود، ممکن الوجود و واجب الوجود است (برهان ریاضی برای وجود خدا آنکه هیچ وجود عددی محدود بدون بی‏نهایت معنا نمی‏یابد).